درباره تلویزیون و سلطه ژورنالیسم
من گمان می کنم تلویزیون، به دلیل سازوکارهایی که سعی خواهم کرد آنها را اجمالاً توضیح دهم، خطر بسیار بزرگی برای سپهرهای تولید فرهنگی یعنی هنر، ادبیات، علم، فلسفه و حقوق به حساب می آید. حتی گمان می کنم برخلاف آنچه مهم ترین روزنامه نگاران درباره مسئولیت خود می اندیشند و بی شک درباره این اندیشه و آنچه درباره اش می گویند صداقت دارند، ژورنالیسم، برای زندگی سیاسی و دموکراسی یک خطر شمرده می شود. من می توانم این امر را به سادگی از طریق تحلیل وضعیت تلویزیون ثابت کنم: امروزه برای رسیدن به حداکثر مخاطب، شاهد آن هستیم که تلویزیون و به همراه آن بخشی از مطبوعات، به شیوه خاصی، مسایل مربوط به اظهارات و رفتارهای نژادپرستانه و ضدخارجی را مطرح می کنند و امتیازات خاصی به نوعی از بینش به شدت ملی و در واقع ملی گرایانه از سیاست می دهند.
با این وصف، امیدوارم این بحث به همه کسانی که در حرفه های تصویر، مبارزه می کنند تا از کار خود ابزاری خارق العاده برای دموکراسی مستقیم بسازند و اجازه ندهند حرفه آنها به ابزاری برای سرکوب نمادین تبدیل شود، کمک کند.
درباره تلویزیون
من نیز همراه با تعداد زیادی از مهم ترین روشنفکران و هنرمندان و نویسندگان به این نتیجه رسیده ام که اصولاً نباید در تلویزیون حاضر شد؟
پرسش این است که چرا علی رغم برخی شرایط، همچون محدود بودن زمان سخن گفتن، تحمیل موضوعی که درباره آن سخن می گویند، بودن یک مجری و... باز هم افرادی می پذیرند که در برنامه های تلویزیونی شرکت کنند؟ در حقیقت گمان می کنم که با پذیرفتن این مشارکت، بی آنکه نسبت به این که بتوانیم چیزی بگوییم مطمئن باشیم، به صورتی روشن نشان داده ایم که هدف ما از شرکت در تلویزیون، نه برای گفتن چیزی، بلکه برای این است که دیده شویم. برکلی می گفت: «بودن، یعنی دریافت شدن».
باید پذیرش ها یا سرپیچی ها را از سرند برخی از مولفه های اولیه عبور داد! اما آیا چیزی برای گفتن وجود دارد؟ آیا شرایط موجود امکان گفتن آن چیز را می دهد؟ آیا آنچه باید گفته شود، شایسته گفته شدن در آن مکان را دارد؟ و در یک کلام، آن کس که در تلویزیون ظاهر می شود، در آن جا چه می کند؟
یک سانسور نامحسوس
در آغاز بر این نکته تاکید شد که دست یابی به تلویزیون مابه ازایی دارد و آن یک سانسور خارق العاده است، یعنی از دست دادن خودمختاری خویش به بهایی: از جمله آن که موضوع و شرایط ارتباط به ما تحمیل می شوند. مخصوصاً این که ما با محدودیت زمان در گفتمان روبرو هستیم، که سبب می شود بسیاری از چیزها را نتوان گفت. این سانسور که بر میهمانان اعمال می شود، ژورنالیست ها را نیز که مامور اجرای آن هستند، بی نصیب نمی گذارد. آن چه در این جا می گویم، ممکن است به معنای سیاسی گرفته شود. البته این مساله درست است که دخالت های سیاسی و یک کنترل سیاسی در کار هستند(که معمولاً از خلال انتصاب افراد خاص در سمت های مدیریت انجام می گیرد)، اما، بخصوص این امر نیز درست است که در دوره ای خاص، لشکری از متقاضیان کار برای حضور در تلویزیون وجود دارند، و در حالی که مشاغل رادیو ـ تلویزیون بسیار شکننده هستند، همین امر سبب می شود که رفتارهای دنباله روانه و خودسانسوری، خود را با شرایط انطباق می دهند، بدون آن که اصولاً نیازی به آن باشد که چیزی از آن ها خواسته شود. سازوکارهای ناشناس و نامحسوس دیگری هم هست که سانسور از خلال آن ها به صورت های مختلف در تلویزیون اعمال می شود و از آن، ابزار قدرتمندی در جهت حفظ نظم نمادین، می سازد.
اشخاص، به طور کلی دوست ندارند به عنوان شی در معرض دید قرار بگیرند، اما ژورنالیست ها کمتر از دیگران چنین تمایلی دارند. آنها، خود را زیر ذره بین و در معرض خطر می بینند، در حالی که هرچقدر بیشتر در تحلیل یک محیط پیش رویم، بیشتر متوجه آن می شویم که اشخاص را نباید به تنهایی مسئول دانست؛ و البته این امر لزوماً توجیه کننده کنش افراد نیست، و هر اندازه بتوانیم بهتر کارکرد یک پدیده را درک کنیم، بیشتر می فهمیم که افراد شرکت کننده در آن، به همان اندازه که در دست کاری ها دخالت دارند، خود نیز دست کاری می شوند. حتی می توان گفت، هر اندازه آن ها بیشتر دست کاری شوند و نسبت به این امر آگاه نباشند، بهتر دیگران را دست کاری می کنند.
باید توجه داشت که زمان در تلویزیون ماده ای به شدت کم یاب است و اگر این دقایق ارزشمند صرف بیان چیزهایی بی ارزش شود، دلیلش این است که این چیزها، در عین بی ارزش بودن، اهمیت بسیاری دارند، زیرا چیزهای بسیار ارزشمندی را پنهان می کنند؛ و اگر من تا این اندازه بر این موضوع تاکید دارم، دلیلش آن است که بخش بزرگی از مردم، هیچ روزنامه ای نمی خوانند و تنها منبع اطلاعاتشان تلویزیون است و کاملاً به آن اعتماد دارند. تلویزیون، به نوعی دارای انحصاری عملی برای شکل دادن به اندیشه بخش بزرگی از مردم است. در نتیجه، با تلف کردن این وقت ارزشمند از طریق پر کردنش با خلا یا تقریباً خلا اطلاعات مهم و ارزشمندی که هر شهروندی باید در اختیار داشته باشد تا بتواند حقوق دموکراتیکش را اعمال کند، به او داده نمی شود؛ حداقل در حدی که بتوانند با مهارت های فرهنگی شان تشخیص دهند، دریافت می کنند. اخباری که آنها را از بسیاری از مسئولان سیاسی دور می کند.
به بیانی دیگر، اگر تلویزیون رسالتش را اطلاع رسانی اعلام می کند، چیزهایی را نشان می دهد که نباید نشان دهد، به شیوه ای عمل می کند که چندان نشان داده نشوند یا بی معنا گردند، یا بازسازی آن ها به گونه ای است که معنایی کاملاً متفاوت با واقعیت بیابند.
جست وجوی سرسختانه و سودجویانه برای همه چیزهای غیرمتعارف ژورنالیست ها، می تواند به همان اندازه توصیه های مستقیم یا خودسانسوری های ناشی از ترس کنار گذاشته شدن، تبعات سیاسی داشته باشد.
خطرات سیاسی ای که در حین استفاده متعارف از تلویزیون وجود دارد، به این واقعیت باز می گردد که تصویر، دارای این ویژگی است که چیزی بیافریند که منتقدان ادبی به آن تاثیر واقعی می گویند. یعنی این تصویر می تواند چیزهایی را نشان دهد، و نسبت به چیزهایی که نشان می دهد، باور ایجاد کند. این قدرت، دارای اثرات بسیج کننده است. به صورتی که می تواند افکار و بازنمودهایی و حتی گروه هایی را به وجود بیاورد. حوادث متفرقه، اتفاقات و تصادفات روزمره، می توانند دارای بارهای سیاسی و قومی و غیره ای باشند که موجب احساسات قدرتمند و اغلب منفی، همچون نژادپرستی، بیگانه ترسی، ترس و نفرت از بیگانه شوند. اما حتی عمل ساده گزارش دهی، همواره ساخت اجتماعی خاص را بوجود می آورد که قادر است اثرات اجتماعی بسیج کننده(یا بسیج زدایی) را ایجاد کند.
امروزه یکی از موضوعاتی که بر سر آن مبارزات سیاسی در جهان صورت می گیرد، چه در مقیاس مبادلات روزمره و چه در مقیاس جهانی، قابلیت تحمیل اصول خاصی در بینش نسبت به جهان است. تحمیل عینک هایی که با آن ها مردم جهان را بر اساس تقسیم بندی های خاصی ببینند(جوانان و افراد مسن، خارجی ها و...). با تحمیل این تقسیم بندی ها، می توان گروه هایی بوجود آورد که خود را بسیج می کنند و با این کار، می توانند وجود خود را به اثبات رسانده، ایجاد فشار کرده و امتیازاتی به دست بیاورند. در این مبارزات، امروزه تلویزیون نقشی تعیین کننده دارد. کسانی که هنوز بر این باورند که می توانند بدون همراهی تلویزیون دست به تظاهرات بزنند، ممکن است به هدف خود نرسند. بنابراین، باید هر چه بیش از پیش تظاهراتی انجام داد که برای تلویزیون یعنی در قالب برداشت های آن، جالب توجه باشد و بدین ترتیب، از طریق انعکاس در تلویزیون، بتوانند به تاثیر کامل خود برسند.
اضطرار و تفکر فوری
در تلویزیون، مخاطب سنجی، تاثیری کاملاً خاص دارد، زیرا سبب می شود فشار کارهای اضطراری افزایش یابد. در نتیجه، رقابت میان برنامه های اخبار و رقابت میان تلویزیون ها، شکل رقابت موقتی میان اخبار جنجالی را برای اول شدن به خود می گیرد. آن ها چیزهایی را به تماشاچیان تحمیل می کنند، زیرا به خودشان تحمیل شده است؛ و این تحمیل شدن به تولیدکنندگان نیز خود حاصل رقابت با سایر تولیدکنندگان است. این نوع از فشار متقاطع که ژورنالیست ها بر یکدیگر وارد می کنند، عامل ایجاد گروهی از پیامدهاست که منجر به انتخاب ها و کمبودها و حضورهایی خاص می شوند.
تلویزیون، چندان با بیان اندیشه سر سازگاری ندارد. در این جا من رابطه ای منفی بین اضطرار و اندیشه را مطرح کردم، که یکی از نکات اساسی گفتمان فلسفی است: تقابلی که افلاطون میان فلسفه که از زمان برخوردار است، و مردمی که در آگورا یعنی در میدان عمومی جمع شده اند و در موقعیتی اضطراری به سر می برند قائل است. او تقریباً معتقد است که در موقعیت اضطراری فکر کردن ناممکن است. این نقطه نظر فرد صاحب اختیاری است که از زمان برخوردار است و تردیدی در توانایی حفظ امتیازات خود ندارد. اما اکنون فرصت بحث درباره این جنبه از موضوع نیست. آن چه مسلم می باشد این نکته است که میان اندیشه و زمان، رابطه ای وجود دارد، اما یکی از مسائل عمده ای که تلویزیون ایجاد می کند، مسئله روابط میان اندیشه سرعت است. آیا انسان می تواند در سرعت بیاندیشد؟ آیا تلویزیون با سپردان کلام به متفکرانی که گمان می رود می توانند با سرعتی شتاب یافته بیاندیشند، خود را محکوم نمی کند که صرفاً از اندیشمندان فوری(مثل غذای فوری) و از متفکرانی که سریع تر از سایه شان فکر می کنند، برخوردار باشد؟
بنابراین، باید از خود پرسید چرا چنین کسانی می توانند در شرایطی بسیار خاص، کار کنند؟ یعنی چطور می توانند جایی که هیچ کس توان فکر کردن ندارد، فکر کنند؟ پاسخ به نظر من آن است که این افراد، بر اساس «ایده های از پیش تعیین شده»، یا پیش داوری هایشان، فکر می کنند. «این ها ایده هایی هستند که همه آدم ها دارند، ایده هایی پیش پا افتاده، باب روز و رایج، و ایده هایی که در مورد آن ها مسئله دریافت، اصلاً مطرح نباشد». بنابراین این که این مسئله می خواهد بر سر یک گفتمان باشد یا یک کتاب یا یک پیام تلویزیونی مهم نیست، بلکه مسئله اصلی بر سر ارتباط آن است. این که بدانیم آیا شرایط دریافت پیام وجود دارد یا نه؟ آیا آن کسی که به من گوش سپرده است، از ابزار رمزگشاینده ای برای رمزگشایی از آنچه من می گویم برخوردار است یا نه؟ وقتی شما پیش داوری ای را مطرح می کنید، گویی مسئله ای وجود ندارد یا مسئله به خودی خود حل شده است. ارتباط به صورت آنی اتفاق می افتد، زیرا به تعبیری چنین ارتباطی یا وجود ندارد یا کاملاً ظاهری است. مبادله مکان های عام، نوعی ارتباط است که محتوایی جز همان ارتباط ندارد. «مکان های عام» که نقشی عظیم در گفت و گوهای روزمره ایفا می کنند، دارای این خاصیت هستند که همه می توانند آن ها را به صورت آنی دریافت کنند، آن هم به صورت پیش پاافتاده شان. این مفاهیم، در نزد فرستنده و گیرنده پیام، مشترک هستند. برعکس، در اندیشه، برحسب تعریف، ابتدا با پدیده ای مخرب سروکار داریم که شروع آن با در هم ریختن پیش داوری هاست، و سپس باید استدلال خود را ثابت کرد. وقتی دکارت از «اثبات» سخن می گوید، منظورش زنجیره ای طولانی از دلایل است؛ و چنین چیزی، به زمان نیاز دارد، زیرا باید گروهی از گزاره ها را زنجیره وار با تکیه بر کلماتی چون «بنابراین»، «در نتیجه»، «با این وصف»، «با توجه به آن که» و غیره بیان کرد. این کاربرد اندیشه، با زمان، پیوندی ذاتی دارد.
اگر تلویزیون به گروهی از «متفکران فوری» اولویت دهد که «غذاهای فوری» فرهنگی، یعنی غذاهای فرهنگی جویده شده و از پیش اندیشیده شده ای را به مردم عرضه کنند، دلیلش صرفاً آن نیست که آن ها یک دفترچه آدرس از آدم های همیشه مشخص دارند، بلکه در بعضی از موارد کسانی در دسترس هستند که اصولاً جست و جو برای یافتن آدم هایی که واقعاً حرفی برای گفتن داشته باشند را از میان می برند. چنین آدم هایی، اغلب جوانانی هنوز ناشناخته اند که بسیار درگیر پژوهش های خود هستند و چندان تمایلی هم برای رفتن به رسانه ها ندارند. بدیهی است که در چنین شرایطی، تلویزیون به جای آن که به سراغ آن ها برود، به سراغ همان کسانی می رود که همیشه آماده حضور رسانه ای هستند، و مقاله یا مصاحبه هایشان، هم حاضر و هم آماده است: یعنی همان اشخاصی که همیشه در تلویزیون حضور دارند. این نکته نیز مهم است که برای «اندیشیدن» در شرایطی که هیچ کس نمی تواند بیاندیشد، باید اندیشمندی از نوع خاص بود.
مباحثی حقیقتاً دروغ، یا به شکلی دروغین، حقیقی
پیش از هر چیز، ما گروهی از مباحثه ها را داریم که کاملاً دروغین هستند، و این نکته را می توان فوراً تشخیص داد. ما در تلویزیون آدم هایی را مشاهده می کنیم، این ها آدم هایی هستند که زوج محسوب می شوند، آدم هایی که زندگی شان از این راه تامین می شود، یعنی از این دانشکده به آن دانشکده می روند و مثلاً با هم مناظره هایی از این دست می کنند. این ها همدیگر را به خوبی می شناسند، با هم ناهار و شام می خورند. نشانه هایی از برخی ارتباط ها که می تواند کاملاً نامحسوس باقی بماند. در حقیقت، جهان مدعوین دائمی تلویزیون، جهان بسته از روابط و آشنایی های بینابینی است که در یک منطق دائمی تقویت خود، قرار می گیرد. این جفت ها، آدم هایی هستند که در تلویزیون در مقابل هم بحث می کنند، اما با استفاده از روش ها و گفتمان هایی که برای تلویزیون کاملا «موجه» است. اما آیا مخاطبان نسبت به این مسئله آگاهی دارند؟ چندان معلوم نیست! بهتر است بگوییم شاید آگاه باشند. مردم می فهمند که باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد، اما نمی توانند حدس بزنند که تا چه اندازه این آدم ها در دنیایی بسته و درون خود تنیده سیر می کنند. به همین دلیل نیز تفکر آن ها نسبت به مسایل و مشکلات مردم و حتی وجود آن ها بسته است.
همچنین ما با مناظره هایی به ظاهر حقیقی یا به دروغ حقیقی، سروکار داریم. در وهله نخست: نقش مجری. این چیزی است که همیشه بر تماشاگران تاثیر می گذارد. آن ها می بینند که مجری دخالت های الزام آوری می کند. اوست که موضوع را تحلیل کرده و پرسمان را مشخص می کند(پرسمانی که گاه بسیار بی معناست)...
برخی از جامعه شناسان تلاش کرده اند آن چه را به طور تلویحی در ارتباطات غیرکلامی وجود دارد بیرون بکشند: ما همان اندازه با نگاه های خود، با سکوت هایمان، با اداها و حرکات مان، و با حرکات چشم هایمان و... سخن می گوییم که با کلام خود. همچنین مسئله لحن نیز مطرح است که می تواند به هر شکلی درآید. درنتیجه، ما بسیار بیشتر از آنچه در کنترل خود داریم نشانه صادر می کنیم. حتی در همان، قابلیت های بیانی بی شماری وجود دارد. حتی اگر ما بتوانیم سطح آوایی خود را کنترل کنیم، نمی توانیم سطح نحوی خود را کنترل کنیم و الی آخر. بدین سان، حتی استادترین انسان ها در کنترل رفتارهایشان، نمی توانند همه چیز را در گفتار و رفتارشان کنترل کنند. مگر آن که مشغول بازی در یک نقش باشد یا از زبانی تصنعی استفاده کنند. حتی خود مجری نیز با زبانی ناخودآگاه در شیوه سئوال کردن یا لحن شان عمل می کنند.
این مجری است که زمان سخن گفتن را توزیع می کند. او، همچنین لحن سخن گفتن را نیز وزین می کند: محترمانه یا تحقیرآمیز بودن، منعطف یا بی صبر بودن، برای نمونه، شیوه ای در گفتن «بله بله بله» وجود دارد که طرف مقابل را زیرفشار می گذارد و به او می فهماند که عجله ای است و باید زودتر حرف هایش را تمام کند.
آن ها نه تنها کمکی به افراد ضعیف نمی کنند، بلکه با فرصت ندادن به موقع به کلام آن ها، یا برعکس با دادن رشته کلام به آن ها در زمانی که آمادگی اش را ندارند، یا با برجسته کردن شتابزدگی و بی مهری آن ها و غیره، بیشتر به آن ها ضربه می زنند.
ما با فعالیت گسترده ای در پیش از شروع کار و در دعوت افراد سروکار داریم: برخی از افراد هستند که به دعوت کردنشان فکر نمی شود، و برخی دیگر که دعوت می شوند رد می کنند. صحنه آنجاست و امر دریافت شده، امر دریافت نشده را می پوشاند. ما، در یک امر دریافت شده ساخته شده، تمام شرایط این ساخت را نمی بینیم.
تضادها و تنش ها
تلویزیون، یک ابزار ارتباطی است که خودمختاری اندکی دارد و الزامات زیادی بر آن سنگینی می کند. الزاماتی چون روابط اجتماعی میان ژورنالیست ها، رقابت های سخت و بی رحمانه تا حد پوچ شدن، الزام به همدستی های عینی بر پایه منافع مشترک در رابطه با موفقیت های هر کس در میدان تولید نمادین، و برپایه این که آن ها ساختارهای شناختی مشترکی دارند. همچنین الزام به مقولات دریافت و ارزیابی پیوسته ای که به خاستگاه اجتماعی و تحصیلات(یا عدم تحصیلاتشان) استوار است. وقتی در دهه 1960 تلویزیون به مثابه پدیده ای جدید ظاهر شد، تعدادی از جامعه شناسان با شتابزدگی اعلام کردند که تلویزیون به مثابه «ابزار ارتباط جمعی» سبب «توده ای» شدن مخاطبان خود خواهد شد. فرض بر آن بود که تلویزیون، کم کم سبب هم طراز شدن و همگن شدن همه تماشاچیان می شود. اما این تلقی درحقیقت به معنی نادیده گرفتن قابلیت های مقاومت این تماشاچیان بود. اما از این هم بیشتر، این امر گویای دست کم گرفتن فرایندی بود که از خلال آن، تلویزیون بر تولیدکنندگانش و به شکلی عام تر بر ژورنالیست های درگیرش، و به طور کلی، بر همه تولیدکنندگان فرهنگی تاثیر گذاشته و آن ها را دگرگون می کرد.
در عین حال، در این جهان خرد ژورنالیسم، تنش ها میان کسانی که می خواهند از ارزش های خودمختاری و آزادی در برابر امر تجاری، سفارش ها، روسا و غیره دفاع کنند، و کسانی که خود را مطیع نشان داده و در عوض پاداش می گیرند، بسیار زیاد است.
ژورنالیسم، یکی از مشاغلی است که در آن، بیشترین میزان اضطراب و نارضایتی، سرکشی یا تسلیم ریاکارانه وجود داشته و به شکل بسیار رایجی، به بیان درمی آید(آن هم به صورت بدیهی و از جانب کسانی که زیر سلطه هستند). همچنین حرفه ای است که در آن، بیشترین میزان خشم، نفرت یا ناامیدی در برابر واقعیت های کار به چشم می خورد و افراد به ناچار، همه این موارد را می پذیرند یا ادعا می کنند که «مثل دیگران نیستند». اما در عین حال، کمتر امکان دارد که چنین سرخوردگی ها یا سرپچی هایی، به صورت نوعی مقاومت فردی و به خصوص جمعی دربیاید.
افلاطون معتقد است که ما عروسک های خیمه شب بازی ای هستیم که در دست خدایانیم. به همین صورت، تلویزیون نیز جهانی را می سازد که به نظر می رسد در آن کنشگران اجتماعی، ظاهراً آدم های مهمی هستند، آزادی و خودمختاری داشته و گاه حتی از هاله ای خارق العاده برخوردارند، اما در حقیقت، عروسک های خیمه شب بازی ای هستند که در دست یک ضرورت قرار دارند، ضرورتی که باید آن را توصیف کنیم، و به ساختاری برمی گردد که باید آن را بیرون کشید و آشکار کرد.
برای فراتر رفتن از توصیفی حتی دقیق تر از آن چه بر صحنه تلویزیون می گذرد، و نیز برای درک سازوکارهای توضیح دهنده عملکردهای ژورنالیست ها، به ناچار باید از مفهومی استفاده کنم که تا اندازه ای تخصصی است: منظورم مفهوم «میدان ژورنالیستی» است. جهان ژورنالیسم، خرده کیهانی است که قوانین خاص خود را دارد.
میدان، یک فضای اجتماعی ساخت یافته یا یک میدان از نیروهاست، که درون آن با افراد دارای استیلا و افراد زیر استیلا، با روابط پیوسته و پایدار و با نابرابری هایی که درون این میدان اتفاق می افتد، سروکار داریم. هرکس درون این جهان، درگیر رقابتی می شود که موضوع آن به دست آوردن قدرت نسبی است که در دست دارد، و از طریق موقعیت او درون میدان، و درنتیجه از طریق استراتژی هایش مشخص می شود.
یکی از مشکلات بزرگ جامعه شناسان، همواره آن بوده است که از افتادن در دام دو توهم متقارن، جلوگیری کنند: یکی توهم «پدیده بی نظیر»(جامعه شناسانی هستند که عاشق چنین چیزهایی هستند، زیرا کار بسیار شیکی است...) و دیگری، توهم «همیشه همین طور بوده» است(که بیشتر آن را در نزد جامعه شناسان محافظه کاری می بینیم که معتقدند: «هیچ چیز تازه ای اتفاق نیافتاده است، همیشه بعضی از آدم ها حاکم بوده اند و بعضی دیگر زیر سلطه، همواره برخی از آن ها ثروتمند بوده اند و برخی هم فقیر»). بنابراین، همواره این خطر وجود دارد که دچار اشتباه شویم و چیزی بسیار پیش پا افتاده را به عنوان چیزی خارق العاده معرفی کنیم، زیرا آن فرهنگ را نمی شناسیم. این امر یکی از دلایلی است که روزنامه نگاران را گاه به موجوداتی خطرناک بدل می کند: آن ها که همیشه آدم های با فرهنگی نیستند، گاه از چیزهایی شگفت زده می شوند که هیچ چیز شگفتی دربر ندارد و برعکس، گاه از چیزهایی تکان دهنده دچار کمترین شگفتی نمی شوند.
تلویزیون، کاملاً با ساختارهای ذهنی مخاطبان خود انطباق دارد. من می توانم به اخلاق گرایی تلویزیون، از جمله برنامه های خیریه آن، که باید آن ها را در این منطق تحلیل کرد، اشاره کنم. به قول ژید: «با احساسات خوب می توان ادبیاتی بد آفرید». اما در تلویزیون، با احساسات خوب، «نظرسنجی مثبت» آفریده می شود. ما باید درباره اخلاق گرایی آدم ها در تلویزیون بیاندیشیم: آن ها اغلب آدم هایی حیله گر هستند، اما همواره گفتار اخلاقی کاملاً برجسته ای دارند. مجریان اخبار تلویزیونی، مجریان مناظره ها و مفسران ورزشی، هر کدام به مدیران کوچکی برای وجدان ما بدل شده اند که به ما می گویند در آن چیزهایی که آن ها «مسایل اجتماعی» می نامند، «به چه چیزی باید اندیشید»: پرخاشگری ها در حومه های شهری یا خشونت در مدرسه.
هرچند ژورنالیست ها در میدان تولید فرهنگی در موقعیتی پایین و زیرسلطه قرار دارند، اما شکل خاص و نادری از استیلا را نیز در اختیار دارند: آن ها هستند که قدرت را در وسایل بیان عمومی، وجود عمومی، سرشناس شدن و دستیابی به شهرت عام(چیزی که برای سیاستمداران و برخی از روشنفکران اهمیتی حیاتی دارد)، در دست دارند. همین امر باعث می شود که آن ها(لااقل قدرتمندترین آن ها)، اغلب از نوعی احترام برخوردار باشند که تناسب چندانی با شایستگی های فکری شان ندارد. با این وجود، می توانند بخشی از این قدرت تقدس یافته را به سود خود به کار گیرند.
سیاست کنش فرهنگی تلویزیون را به نوعی سفسطه گرایی فی البداهه می رساند. تلویزیون در پی آن است که سلایق مخاطبان خود را هرچه باشد تشویق کرده و از آن ها بهره برداری نماید، تا به مخاطبان بیش تری دست یابد. از این رو، تلویزیون به مخاطبان خود، محصولات خامی را عرضه می کند که پارادایم اصلی آن، گفت و گوی تلویزیونی، تجربه های زندگی، به نمایش درآوردن بی پرده تجارب زیسته! و اغلب مبالغه آمیز است، و صرفاً ارضای گرایش های چشم چرانی و خودنمایی های بیمارگونه را دنبال می کند. تلویزیونی که به صورتی فی البداهه عامه گراست، و به صورتی ریاکارانه از سلایق مردمی تبعیت می کند، با استفاده ای واقعاً دموکراتیک از این ابزار توزیع گسترده در ابعادی بزرگ، در تضاد قرار دارند.
امروزه شاهد آن هستیم هر اتفاقی که در جهان افتاده باشد، باز هم شروع اخبار تلویزیون با اعلام نتایج قهرمانی فوتبال فرانسه یا این یا آن واقعه ورزشی است، تا به صورتی جنجالی، خبرها را هیجان انگیز کند. گاهی هم شاهد هستیم که به داستانی ترین و «هیجان انگیز»ترین شکل ممکن، به ماجراهای مناسکی و نمایشی عالم سیاست می پردازد. تاثیر اعلام اخبار حوادث، ایجاد نوعی خلا سیاسی ، سیاست زدایی و تقلیل جهان به گروهی از حکایت ها و داستان ها و حرف های پیش پاافتاده است. بدین سان، توجه مردم بر حوادثی متمرکز می شود که پیامد سیاسی ندارند. حوادثی که در عین حال، تلویزیون آن ها را «نمایشی»تر کرده و جنبه دراماتیک به آن ها می دهد تا «از آن ها درس گرفته شود»، یا به «مسائل جامعه» بدل شوند. اغلب در چنین مواردی است که نیاز به فیلسوفان تلویزیونی ایجاد می شود، کسانی که باید به کمک تلویزیون بیایند تا به چیزهای بی معنا، معنا بدهند. به چیزهایی روایت گونه و تصادفی، چیزهایی که به صورتی تصنعی به صحنه کشیده شده و بدل به یک حادثه و مسئله مهمی شده اند.
همین جست و جو برای چیزهای هیجان انگیز و دست یابی به موفقعیت تجاری، می تواند تلویزیون را وادارد که در میان حوادث، دست به گزینش بزند، تا با این شیوه، در ساخت های وحشیانه ای در چارچوب سفسطه گرایی رها شده(چه خودانگیخته و چه حساب شده) و بتواند از طریق تقویت ابتدایی ترین انگیزه ها و شورهای مردم، علاقه مندی های گسترده ای ایجاد کند(برای مثال با مواردی چون دزدیدن کودکان یا رسوایی هایی که بیشترین نفرت را در مردم ایجاد می کنند)؛ و حتی اشکالی از بسیج مردم براساس عواطف و احساسات پرخاش جویاینه شان که ممکن است ذهن شان را به جنایت های نمادین نزدیک کند.
من به سوی آرمان گرایی پیش می روم و خودم نیز به این مساله آگاهم، اما به کسانی که همیشه به جامعه شناسان ایراد می گیرند که جبرگرا و بدبین هستند، می گویم که اگر ما سازوکارهای ساختاری ای که سبب انحطاط اخلاق می شوند را به حوزه آگاهی وارد کنیم، یک کنش آگاهانه برای کنترل آن سازوکارها ممکن می شود. در جهانی که مشخصه کلی آن، بالا بردن میزان ریاکاری است، همواره، همه از اخلاق صحبت می کنند. اما من، به مثابه یک جامعه شناس، می دانم که اخلاق تنها در صورتی کارآیی دارد که بر گروهی از ساختارها تکیه بزند، سازوکارهایی که سبب شوند مردم سودی در رعایت اخلاق داشته باشند؛ و برای آن که چیزی همچون یک دغدغه اخلاقی ظاهر شود، لازم است که چنین دغدغه ای، ریشه در ساختارها داشته و به وسیله همان ساختارها، تغذیه و تقویت شده و پاداش بگیرد. همچنین، این پاداش ها می توانند از جانب مردم و مخاطبان باشند(البته به شرط آن که چنین مردمی نسبت به دست کاری هایی که می شوند، روشن تر و آگاه تر باشند.)
در این جا لازم است درک خودم را از مفهوم خودمختاری یا استقلال نویسندگان ارائه کنم. یک میدان بسیار خودمختار، میدانی است که در آن تولیدکنندگان مشتریانی دارند که به نوعی رقیب هم محسوب می شوند، یعنی کسانی که می توانستند به جای آن تولیدکنندگان، کشفیات شان را انجام دهند.
هر اندازه یک تولیدکننده فرهنگی، خودمختار بوده و از سرمایه خاص و انحصاراً معطوف به بازاری محدود که در آن فقط رقبای خودش را دارد برخوردار باشد، به همان میزان، بیشتر می تواند مقاومت کند؛ و برعکس، هراندازه او محصولاتش را برای بازاری بزرگ ارائه دهد، به همان اندازه آمادگی بیشتری برای همدستی با قدرت های بیرونی چون کلیسا، دولت، حزب و امروزه ژورنالیسم و تلویزیون داشته و تلاش می کند به همان تقاضاها و دستورات آن ها، پاسخ مثبت دهد.
من پیشاپیش هرگونه همکاری در هر شکل و صورتی را با مطبوعات یا رادیو ـ تلویزیون محکوم نمی کنم، اما، از نقطه نظر عواملی که سبب تشویق به همدستی، به مثابه تبعیت بی قید و شرط از الزامات تخریب کننده هنجارهای میدان های خودمختار، است، تکان دهنده اند.
ما باید در آن واحد هم بر باطن گرایی ذاتی در هر پژوهش پیشتاز و ضرورت برونی کردن در این باطن گرایی تأکید کنیم، و هم بر ضرورت مبارزه برای برخورداری از ابزارهایی که بتوان چنین کاری را در شرایط مناسب انجام داد. به عبارت دیگر، باید از برخورداری از شرایط تولید فرهنگی ضروری برای پیشبرد امر جهانشمول، تلاش کرد تا تعداد هر چه بیشتری از افراد بتوانند به شرایط ضروری برای دسترسی به امر جهان شمول برسند. هر اندازه پنداره ای پیچیده تر باشد ـ زیرا در یک جهان خاص تولید شده ـ به همان میزان اشاعه آن مشکل تر است. برای فرا رفتن از این مشکل، باید تولیدکنندگان فرهنگی ای که در قله های کوچک خود جای گرفته اند، بتوانند به خود جرأت دهند از آن ها بیرون بیایند و مبارزه کنند. مبارزه ای جمعی برای آن که شرایط مناسبی در توزیع اندیشه خود داشته و خودشان صاحب ابزارهای توزیع افکار خود باشند. همچنین برای آن که همراه با معلمان و سندیکاها و انجمن ها و غیره مبارزه کنند تا مخاطبان بتوانند آموزش بهتری دریافت کرده و سطح دریافت در آن ها بالاتر رود.
ما می توانیم و باید علیه مخاطب سنجی ای به نام دموکراسی مبارزه کنیم. ممکن است این امر بسیار تناقض آمیز باشد، زیرا کسانی که از سلطه مخاطب سنجی دفاع می کنند، ادعا دارند که هیچ ابزاری از این ابزار دموکراتیک تر نیست.
مخاطب سنجی، یعنی سلطه بازار و اقتصاد، یعنی سلطه نوعی قانونیت بیرونی و صرفاً تجاری و تسلیم شدن به الزامات این ابزار بازاریابی در عرصه فرهنگ. درست معادل کاری است که از طریق نظرسنجی ها در حوزه سیاسی انجام می شود تا با سفسطه گری، به افکار مردم جهت دهند. تلویزیونی که براساس مخاطب سنجی اداره می شود، بر مصرف کننده ای که آزاد و آگاه فرض گرفته می شود، الزامات بازار را تحمیل می کند. چیزی که هیچ ربطی به بیان دموکراتیک یک عقیده عمومی روشنفکرانه عقلانی و یک خرد عام، به گونه ای که سفسطه گران وقیح مایلند آن را وانمود کنند، ندارد.
سلطه ژورنالیسم
فاصله میان تولیدکنندگان حرفه ای(یا محصولات آن ها) و مصرف کنندگان معمولی(خوانندگان، شنوندگان، بینندگان و همچنین رای دهنده گان) که پایه و اساس خود را در خودمختاری میدان های تولید خاص می یابد، بیش از پیش افزایش یافته و کمابیش به سختی قابل پشت سر گذاشتن است؛ و از نقطه نظر اصول دموکراتیک بنابر میدان های مختلف، کمابیش غیرقابل قبول است؛ و برخلاف ظاهر قضایا، این فاصله را می توان در نظم سیاسی ای که اصول اعلام شده اش را زیر سئوال می برد، نیز مشاهده کرد. هرچند کنشگرانی که در میدان ژورنالیستی و میدان سیاسی درگیر هستند، با یکدیگر رقابت دارند و دائماً در مبارزه با هم به سر می برند(البته میدان ژورنالیستی به نحوی درون میدان سیاسی جای گرفته و تاثیرات قدرتمندی دارند). آنچه این دو میدان را بسیار به هم شبیه کرده و بین شان مشترک است، این است که هر دو، به شدت به بازار و به آرای عمومی وابسته اند. بدین ترتیب، سلطه میدان ژورنالیستی سبب تقویت گرایش های کنشگران درگیر در میدان سیاسی به تبعیت از انتظارات و خواسته های عوام می شود، که گاه، فکر ناشده و عاطفی هستند و اغلب به دلیل بیانی که در مطبوعات می یابند، شکل مطالبات بسیج کننده به خود می گیرند.
مطبوعات، جز در زمانی که از آزادی ها و قدرت انتقادی ناشی از خودمختاری شان استفاده می کنند، در همان جهتی عمل می کنند که نظرسنجی ها، و خود نیز ناچارند بر روی این نظرسنجی ها حساب کنند. هرچند نظرسنجی می تواند به عنوان ابزاری در سفسطه گری عقلانی عمل کرده و فرو رفتن حوزه سیاسی در پیله خود را تقویت کند، اما با رای دهندگان نیز رابطه ای مستقیم و بدون گذار از خلال رسانه ها برقرار می کند که تمام کنشگران فردی و جمعی(همچون احزاب و سندیکاها) را که به صورت اجتماعی نمایندگی یافته و به عقاید مردم شکل می دهند، از بازی خارج می کند.
تمام این مسائل سبب می شود که سلطه بیش از پیش فزاینده یک میدان ژورنالیستی، که خود زیر سلطه فزاینده منطق تجاری قرار دارد، بر میدان سیاسی اعمال شود. این میدان سیاسی نیز به دلیل آن که دائماً در پی آن است که از سفسطه استفاده کند(به خصوص که نظرسنجی، ابزاری برای استفاده عقلانی از سفسطه را به آن می دهد)، زیر نفوذ میدان ژورنالیستی خودمختاری ضعیف تری پیدا کرده و درنتیجه، توانایی کم تری در امکان دادن به قابلیت های کارشناسانه نمایندگان(سیاسی و غیره) یا اقتدار آن ها به مثابه حافظان ارزش های جمعی پیدا می کند.
یک یادداشت نهایی هنجارمند
آشکار کردن الزامات پنهانی که بر ژورنالیست ها اعمال فشار می کنند و آنان نیز متقابلاً آن فشار را بر همه تولیدکنندگان فرهنگی وارد می کنند، به معنای آن نیست که ما خواسته باشیم مسئولانی برای این کار تعیین کرده و انگشت اتهام را به سوی گناه کاران بلند کنیم. هدف ما(و این شاید احتیاج به گفتن هم نداشت) آن بوده است که به تمام این کنشگران، امکان آزادسازی بیشتری در کنش هایشان بدهیم. برای این کار، به گمان ما، آگاهی یافتن از سلطه سازوکارها و شاید ارائه برنامه ای برای یک کنش متمرکز و سازمان یافته میان هنرمندان، نویسندگان، دانشمندان و ژورنالیست هایی که (تقریباً) انحصار ابزارهای توزیع را در دست دارند، مفید باشد. تنها با چنین سعی و مساعی است که می توان امکان ترویج جهان شمول ترین دستاوردهای پژوهشی و نیز امکان عملی جهان شمول کردن شرایط دسترسی به امر جهان شمول را فراهم کرد.
این وبلاگ با همکاری امید اکبری و سایر دوستان سعی بر این دارد نیم نگاهی داشته باشد به آسیب های اجتماعی رایج در ایران که توسط(گردآوری، تحقیق، مصاحبه، گزارش، نشست های خود اعضا با اساتید و دست اندرکاران امور و...) در حد توانایی مورد بحث و بررسی قرار گیرند.